تبليغاتX
بید مجنون
ای دریغ و درد !!!!!!

وبلاگم....یک ساله شد...

۵ ماهه که فراموشش کردم..اما بی انصافی بود تولدش رو تبریک نگم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 9:48 توسط زهرا |

مانده بود تا برف زمین آب شود، که نهال را زیر آلاچیقی از صداقت و مهر به من هدیه داد.

در دل من، از ذوق نهال، چیزی مثل یک بیشه نور، روشن شد و چنان بیتاب شدم که دلم خواست بدوم تا بکارم نهالم را در باغچه ی خیال.

تازه لادن ها پیدا شده بودند که آرام آرام قد میکشید بالا تا اوج...

 من چه اندازه تنم هوشیار بود از سبز بودنش و به خود می گفتم: نکند اندوهی سر رسد از پس کوه؟؟؟

می خواستم با درختم، چشمان را با خورشید، دلها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد پیوند بزنم...

گوش کن، جاده صدا می زند از دور مرا، که جاده یعنی غربت، باد، آواز، مسافر و کمی میل به خواب.

آه...باید امشب بروم...

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ایی را سر یک مزرعه جدی نگرفت

آری!!! بوی هجرت میآید...

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

من به اندازه یک ابر دلم گرفته است...

 آخرین مطلبی که می نویسم...(گفتنش خیلی سخته...خیلی)

از اینجا..از بهترین بهترینم بابت این نهالش که تلاش کردم تا بشه درخت، تشکر میکنم

و بهش می گم: ای کسی که با تمام افق های باز نسبت داری و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمی...به عاشقانه ترین اشکال دوستت دارم...

از دوستانم ممنونم و در این مدت اگر بدی دیدند از من...ازشون می خوام تا من رو به رشته مهر خودشون وصل کنند.

مراقب خودتون باشید

بید همیشه مجنونم..دوستت دارم...تا همیشه های هنوز...

یا حق

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 21:24 توسط زهرا

زندگانیم ساکت است.

جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم.

هوس دیدن مردم را ندارم.

و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و

غریبی هستم که بخش ناسوخته روحم را بسوزاند

می خواهم بیشتر بنویسم، اما نمی توانم

کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فراگرفته است.

ای کاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم.

(خلیل جبران)

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 22:57 توسط زهرا |

                

در دهه ی اخیر، امرار معاش جزو لاینفک زندگی آدم ها شده...

امیدوارم دهه به سده تبدیل نشه...

همیشه تو نظرم، مسائل اقتصادی و معیشتی، مداد بنفش جیغ جعبه مدادرنگی است.

مدادی که برخلاف بقیه مدادها، هر چی تراش میکنی، نه تنها کوچک نمی شه، بلکه مثل مداد جادویی می مونه که دور زمونه، خوب تیزش می کنه و هر روز تونالیته اش به سمت سیاه پیش می ره.

تو این بین، رابطه آدمها، مداد سفید جعبه مدادرنگی، مدادی که اگر زمانی توی جعبه مدادرنگی من بود..(یا بهتره بگم  در جعبه مدادرنگی هممون بود)، من ازش اصلاً استفاده نمی کردم و گاهی هم بعد از 2،3 ماه از سال که میرفت، و جعبه مدادرنگی پاره می شد و مجبور بودم، آنها را توی جامدادیم جمع کنم، مداد سفیدم را بدون تعلق و وابستگی ای می انداختمش دور...

حالا تو این روز روز، از خدا می خواهم که نقش های مداد رنگی ذهن من را جابجا کنه..با این تفاوت که مداد بنفش جیغم این بار به سمت رنگ قرمز اناری پیش بره...

چون بدجوری دلگیرم از این رابطه های بی رنگ...

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 17:46 توسط زهرا |

                                   

در نهفته ترین  باغ ها، دستم میوه چید.

و اینک، شاخه نزدیک، ازسرانگشتم پروا مکن.

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است.

درخشش میوه! درخشان تر.

وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید.

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند.

پنهانترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت.

و من، شاخه نزدیک!

از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم،

رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب- آشیان شکستم

و اینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام.

خم شو، شاخه ی نزدیک!

سهراب سپهری

(...خواهش می کنم این شعر را با دقت بخونید...از کنارش ساده رد نشید...)

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/13ساعت 0:14 توسط زهرا |

                                   

 قطار می رود

 

تو می روی

 

تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام

 

که سال های سال

 

در انتظار تو

 

کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

و همچنان

 

به نرده های ایستگاه رفته

 

تکیه داده ام!

 

(قیصر امین پور)

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/10ساعت 20:46 توسط زهرا |

ساعت 12:30 شبه. دو ساعتی میشه که همه خوابیدن و شایدم نیم ساعتی هست که دارن پادشاه هفتم رو خواب میبینن......

تنها نقطه ی روشن تو خونه، اتاق منه...کاش قلبم هم اینجوری بود...

دوست دارم سکوت باشه......فقط سکوت... تا  بتونم یه کمی این ذهن مغشوش و

آشفته ام مرتب کنم....

تو مواردی که ذهنم آشفته و پر از افکار درهم روزانه است...ترجیح می دم، براش بنویسم تا شاید کمی آروم بگیرم....دفترم رو برمی دارم، شروع می کنم به نوشتن:

                                     *هوالجمیل*

اما نه، ایندفعه باید باهاش رو در رو حرف بزنم..نمی تونم بنویسم...

پس می رم، وضو میگیرم و رو به روش می شینم و این بار اینجوری شروع می کنم:

                    *یا غیاث المستغیثین، ادرکنی*

همه ی حرفامو بهش می زنم...تو اکثر حرفام، فقط ازش می خوام که این کارو بکنه ،این کار نشه، همش و تنها خواستن.

اما مگه من چی کار کردم، که اون باید این همه نیازهای منو برآورده کنه...مگه اون جایی که بهم گفت: از هوای نفست پیروی نکن، گوش دادم؟؟؟...یا اون لحظه ایی که هزار بار گفت:

زهرا!...و باالوالدین احسانا...من اطاعت کردم؟؟؟...نه!  من هیچ جا، نه تنها گوش ندادم ...بلکه حتی نشنیدم...آه از این دل..آه از این بار گناه......

پس چرا ازش این همه می خوام و انتظار دارم که به لحظه اجابتم کنه...

پر از حس تعلیق می شم...بلند می شم و قرآن رو از توی کتابخونه برمی دارم...

آروم بازش می کنم و به این آیه بر می خورم:

 

                                 «تنها کافرانند که از رحمت خدا ناامید میشوند.»

 

 

چشمانم پر از اشک می شه...فضا مملو از عطر حضورشه...چقدر بهم نزدیکه...
+ نوشته شده در شنبه 1386/06/03ساعت 19:39 توسط زهرا |

                                            

 به او بگویید دوستش دارم

 

به او، که بی آنکه بخوانمش اجابت کرد

 

            بی آنکه سپاسش گزارم، محبت کرد.

 

اگر فقط اندکی بسویش روم

آغوش پر مهرش را چنان برایم می گشاید

که گویی تنها یک قدم با او فاصله دارم.

به او بگویید دوستش دارم

به او که گل همیشه بهار من است

به او که

              آفریدگار

من است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/29ساعت 20:0 توسط زهرا |

این روزها خسته ام....خیلی خسته

هیچ چیز خوشحالم نمی کنه...حتی لبخند کودکی که نشان بارزی از لبخند خداوند است.

می خندم...اما خنده ام از ته دل تنگم نیست

اما اگر بگریم..می توانی راز دلم را از میان هق هقم بشنوی

خسته ام.......خیلی

گفتم: بهار

خنده زد و گفت:

«ای دریغ،

دیگر بهار رفته نمی آید.»

گفتم: پرنده؟

گفت:

«اینجا پرنده نیست.

اینجا گلی که  باز کند لب  به  خنده  نیست »

گفتم:

درون چشم تو دیگر...؟

گفت:

«هرگز نشان ز باده ی مستی دهنده نیست.

اینجا به جز سکوت ، سکوتی گزنده نیست»

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 21:2 توسط زهرا |

                 

استاد توده ی گل را روی آخرین چرخ کارگاه گذاشت و گفت:

«این از وجود خودتان است، پس خودتان را بسازید».

دستپاچه شده بودم، تا حالا انقدر واضح با خود خودم روبرو نشده بودم.

حالا خود مچاله و درهم برهم ام روی چرخ کارگاه سفالگری تاب می خورد.

و من نمی دانستم واقعآ چه چیزی از خودم بسازم.

دلم نمی خواست  ظرف یا چیزی شبیه آن باشم؛ حتی نمی خواستم تندیس یک آدم متفکر،

یک آدم لاجون عصا به دست یا حتی چیزهای درهم برهمی باشم که بچه ها به اسم « هنر مفهومی» می سازند؛ می خواستم بلند و عمیق باشم.

آره... عمیق بودن، دقیقا همان چیزی بود که می خواستم باشم. عمیق که باشی انگار محکمی. انگار سالیان سال است که ایستاده ای؛ مثل کوه. آن وقت زود سر نمی خوری.تحملت به شکل شکفت انگیزی بالا می رود می بینی...می شنوی و هیچ نمی گویی.

سکوت می کنی .فقط وقتی عمیق باشی می توانی سکوت کنی.

( منبع: همشهری جوان)

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/24ساعت 12:17 توسط زهرا |